|
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم چه به از دولت لطف سخن و طبع سلی ببینم کسی ها خریدار دل خون هست؟
سلا دوستان عزیز بی وفااین داستان هفته قبل من هنوز ادامه داره وقتی رسیدم یزد نصف شب بود و تا من رسیدم خونه خواهر جان اذان صبح اونجا رو گفته بود. من هی کیفم رو خالی میکردم خواهرم میگفت واسه من نخریدی؟ دیگه آخراش خودشم میخندید. یکی از چیزایی که خریده بودم یه ظرف جای شکلات(شکلات خوری!!!!!!!) برای دختر خالم بود که شدیدا همه عاشقش شده بودیم و از اونجا که همیشه وقتی من کادو میخرم خودم بیشتر شیفتش میشم دلم نمیومد بدمش پس به خواهرم میگم بیا اینو یه جا قایم کن تا وقتی مامان اومد دستش بهش نرسه بعد آبها که از آسیاب افتاد و مامان دوباره یه کادو دیگه خرید درش میاریم من ازش استفاده میکنم تو نگاش کن! میگه پرویی وگرنه باهات همکاری میکردم. بعد جناب آقای داماد رو انداختیم تو حال! من رفتم سر جاش خوابیدم و خواهر زادم هم کنار تخت خوابیده بود هی من حرف میزدیم و خواهرم هی تذکر میداد یواششششششششش اگر بیدار بشه همه بیچاره میشیم. یه دو ساعتی حرف زدیم حالا در صورتی که چشمهامون باز نمیشد بعد یهو دیدم یه کله اومد جلو صورتم میگه مامان جون کوش؟ این فسقل چشمهاش زیادی درشته یعنی این سیاهی چشمش خیلی بزرگه در حدی که خواهرم وقتی این نوزاد بوده شبها موقع شیر خوردنش حتما شوهرش رو بیدار میکرده چون واقعا چشمهاش تو شب ترسناکه منم قلبم وایسادااا بعدم که بیدار شد و ما بدبخت شدیم .تا ما چشمهامون گرم میشد میرفتیم رو مرحله اول خواب میومد صدامون میکرد یعنی به شخصه میخواستم بزنمش بعد که دیگه بیدار شدیم میگم مگه نگفتیم بیدارمون نکن؟چرا هی صدا میکنی؟ میگه من آخه تنهام چرا شما ها همش خوابید؟ دیگه صبح شده بود خورشید خانم داشت سلام میکرد میگفت صبح شده پاشو کوچولو.میگم من کوچولوم یا مامانت یا بابات ؟ ادامه دارد...
هفته قبل تشریفم رو برده بودم تا به همه فامیل به صورت MP3 سر بزنم و در نتیجه خونه خواهر برادر خودمم شامل همین روش شد. موقع خروج از خونه برادر گرام. نوه اول خونه رفته تو اتاقش و با 7 سال سن زار میزنه میگم عمه جان چیه؟میگه تو بدی کی اومد لگو درست کرد باهات؟کی بود که کف حباب خالی کردی تو چشمش؟ یکم شکه میشه بعد دوباره کل صورتش میشه اشک ،میگم عمه جان بیخیالشو، من میرم مامانی رو هم میارم با خودم. برم؟میگه نه تو بری چند ماه نمیای داشت واسش کفش و انگشت میکشید که من گفتم: وای چه خشکلیه این کیه؟ میگه منم و خیلی هم زشته میگم چرا آخه؟ تو به این خشکلی کجات زشته؟ بعد در کسری از ثانیه فکر میکنم این کجاش شبیه خودشه که اینطور میگه!که چشمم به اون دو تا خط زیر چشمها میفته الهی من بمیرم مثلا اشک کشیده بود. اشکهای روی وایت برد رو پاک کردم میگم: نگاه کن اینطوری که ناز ترمیشی از تو اتاق با صورت خیس باهام خدافظی میکنه .مامانش با خنده میگه من جلوش میمیردم هم اینطوری زار نمیزد نگاش کن پسره رو
دو هفته قبل من میبایست که درس هارو یه دور تموم میکردم تا بعدش یکی از دوستان برام برنامه بریزه که درس بخونم.
از دو هفته قبل تا الان کلا یه نصفه جزوه خوندم و اینترنتم در حدی افتضاح شده که نه یاهو باز میشه و نه مسنجرش و درنتیجه دسترسی به دوست گرام و برنامه ریزی که من قرار بود براساس اون درس بخونم پرید.و رسما توی خونه همه غلطی میکنم الا درس خوندن آخر هفته هم تشریفم رو میبرم یزد چون چاره ای ندارم و اگر نرم یزد مامانم میکشتم:) موندم اگر برم سر کار مامانم چطوری میخواد من هی برم یزد دیدو بازدید:) در هر حالت خواستم حداقل برای خودم اثبات کنم که بمیرم هم فوق قبول نمیشم حتی دقوزآباد! الان اعلام کردم خیالم راحت شد:((((((((((((
امروز صبحم با زنگ تلفن بیدار شدم که ببینم این خانم دکتر هستن یا نهJ به سلامتی از شانس خوبه مادر بچه یعنی دوستم و خودم دکتر بازم نبود پس زنگ زدم بیمارستان مهر گفتن دی ماه تشریف بیارید که خوب خیلی دیر بود! بعد زنگ زدم یه بیمارستان دیگه گفت 8 صبح باید بیاین با خودم گفتم 8 صبح مگه کله پاچ ایه؟ و به خانمه گفتم شما جایی رو نمیشناسید که دکتر سونوگرافی خانم داشته باشه؟ یه ادرس داد دقیقا خوب که نگاه میکردی یکمم که فکر میکردی میدیدی چهار قدمیه همون آزمایشگاهه هست که دیروز با دوستم رفته بودیم. دوباره از 118 شماره گرفتم زنگ زدم میبینم اصلا این بیمارستانه فوق تخصصی یه چیز دیگست گفتم حتما اشتباه شماره دادن اپراتور که برداشت گفتم میبخشید میشه آدرستون رو بدید؟ آدرس رو گفت دیدم همونه گفتم میبخشید اینجا مگه فوق تخصصی چشم نیست؟ میگه بله میگم پس سونوگرافی چی میگه اونجا؟ خانمه گفت اونم داره.تا یک وقت دارید بیاین. دیگه زنگ زدم به مامان بچهی هنوز به اثبات نرسیده و بعد از کلی کر کر خنده گفتم بیا دم آزمایشگاه دیروز. کلا نمیگم دوست گرام رفته بود کجا وایساده بود، ولی در همین حد که متخصص اشتباه رفتن خیابون هاست. مثلا از وقتی ما اومدیم این خونه کلی اومده خونه ما ولی تازه دو روزه فهمیده خونه ما از فلان خیابون سر کوچست از اون خیابون ته کوچه کلا تخصص داره دیگه. در حالت انفجار رفتیم سونو گرافی و به سلامتی بچه ای وجود داره که خورده ای هم سن داره:) دکتر ژنتیکم رفت اونها هم گفتن نیاز به آزمایش نیست. میگم خوب دوستم ، این همه من فک زدم حرف تو گوشت نرفت میخواستی پول خرج کنی میومدی میدادی به من، منم که همینها رو بهت گفتم قشنگ!؛ ریسه میره میگه من دیگه باید برم بچم رو بزرگ کنم کار نداری الهی فدای بچم بشم.منم گفتم اییییییییی چندش اندازه تیله هم نیست که آخه.خدافظ:)) چرا مادرها انقده چندشن؟کتک میخواد نه؟ پی نوشت:من باز درس نخوندم. بی زحمت یکی بیاد بزنتم لطفا
این روزها یه جورهایی روزهای عجیب غریبه روزهایی که بدون اینکه خودم بخوام پشت هم اتفاقات باعث میشه یاد گذشته هام بیفتم و ندونم باید خوشحال باشم یا غصه بخورم بهار دوست دبیرستانیم که خیلی هر دو همدیگه رو دوست داریم عقد کرد اونم توی شرایطی که هیچ کس فکرشم نمیکرد و باعث بهت خانواده و همه اطرافیان که خانوادش رو میشناسن شد و من هنوزم باور نشده که ازدواج کرده, الانم درگیر جهیزیه خریدن و خونه خریدن هستن و داماد رو فقط در عکس دیدم ولی جالبه که بهار باعث شده که جناب داماد فکر کنه بهار من رو بیشتر از اون دوست داره ندا رو یادتونه؟دوست دانشگاهیم و رفیق شفیقم یه موضوع دیگه یک طرف من همیشه با این که یکدفعه بیدار بشم مشکل داشتم و دارم بخصوص اینکه کسی صبح زنگ بزنه و من رو بیدار کنه و کلا اخلاقم بی شباهت به هاپو نمیشه چند شب قبل خیلی بد خوابیده بودم و برای اینکه بیدار نشم موبایلمم رو سایلت بود که کسی بیدارم نکنه ولی دیدم زنگ تلفن قطع نمیشه خیلی به زور تلفن رو جواب دادم دیدم دوستمه و یجوری گرفته است میگم خوبی چیزی شده؟میگه ببین من دارم میمیرم و الان باید به یکی یه چیزی رو بگم ؛ میگم خوب شوهر جانت کجاست؟ میگه به اون گفتم به یکی دیگه باید بگم؛ میگم: خوب بگو؛ میگه شکه نشیا و من سکوت میکنم و اون میگه میدونی چیه من دارم مامااااااااااااااان میشم ؛یعنی من یه سه چهار بار معععععععععع بعد دیدم زد زیر گریه میگم ای فدات چرا گریه میکنی تو که ما رو کشتی از بس آه کشیدی تا بچه دیدی بمیری فدات شم حالا چته؟میگه ما آزمایش ژنتیک نرفتیم در حالی که فامیل بودیم نکنه یه چیزیش باشه؟ من رو میگید با کلی مکافات از هر کسی که بگید اطلاعات گرفتم که ببینم این آزمایش ژنتیگ موضوش چیه ،بعدم زنگ زدم که مشکلی نیست حتی قبل از ازدواجم اگر میرفتین ازتون آزمایش نمیگرفتم چون توی فامیل مشترک مشکلی نیست حالا چون میترسی اول باید بری دکتر بعد از آزمایش و سونو تو یه سنی میتونی بری آزمایش.بعد کلی خرش که دیدم شب دوباره داره گریه میکنی میگم دوباره چیه؟ یعنی خیلی جلوی خودم رو گرفتم نگم غلط کرده حالا شوهرش کلن مرد آقائیه ولی نمیدونم چه حرفی بود اینی که گفته بود؛ میگم یعنی چی؟ میگه همون صبح که فهمید گفت سقطش کن! من رو میگی کلا نمیفهمیدم چی میگه! گفتم وا یعنی چی؟مگه همین یه ماه پیش نگفتی قبول کرده؟ گفت چرا ولی الان انتظارش رو نداشتیم اصلا فکرشم نمیکردیم ما و های های گریه میکرد. واقعا خیلی بده که ندونی چطوری یکی رو آروم کنی هرچی من میگفتم اون یه چی دیگه میگفت. فقط باید با شوهرش صحبت میکرد تا کوتاه بیاد اونم خیلی منطقی ,چون واقعا راهی نبود نه میشد اون کار رو کرد نه میشد تحمل کرد که یه بابا بچش رو نخواد. شب تا صبح من به جای اون کابوس میدیدم تا صبح که خبر داد آقای همسر از خر شیطان پیاده شدن و قبولش کردن!!!!!!! واقعا زحمت کشیدن. حالا جالب اینجاست که این دوتا به طرز چندشی عاشق هم هستن.در حدی که منم فهمیدم دو روز سر کار بودیم تا سرکار خانم برن آزمایش و هی به تعطیلی خود که آخرشم اومد نزدیک خونه ما و با هم رفتیم آزمایش و من مامور عکس شده بودم و اونجا همه به ما میخندیدن اومد خونه ما و تا دلت بخواد حالش بد بود و کلی آب و شیر کاکائو خورد که بره سونو گرافی و جالبی کار اینجا بود که در محل ما و در محل خودشون و محل مامانش و....... کلا یه خانم برای سونو گرافی بود که اونم به سلامتی تلفن رو جواب نمیداد و نه معلوم میشد هست نه معلوم میشد نیست این بیچاره هم آبی خوردا وقتی رفتیم بسته بود و دست از پا درازتر برگشتیم حالا این دوست قشنک یه بوت پوشیده بود شیشصد سانت پاشنه اونم از نوع سوزنی! یعنی یکی دو بار نزدیک بود پرتاب بشه ها و هی خودش به خودش فحش میداد از اونجا رفتیم آزمایشگاه و دوست من تا رفت دستشوئی اسمش رو صدا زدن منم رفتم جواب رو بگیرم خانمه عصبانی مثل اینکه نامه عمل بده دست چپم!!(خدا نکنه) آزمایش رو داد دستم نگاش کردم دیدم نمیفهمم موضوع چیه! گفتم میبخشید این یعنی چی؟ گفت باید برید پیش پزشک گفتم خوب شما یعنی نمیدونید جواب چیه؟ گفت مثبته منم شکه یکم منتظر شدم دوباره گفتم یعنی الان مطمئنید؟ خانمه قاطی گفت از نظر ازمایشگاه مثبته منم کلی لبخند میزدم مامان بعد از این هم که بیرون نمیومد از این دستشوئی هی من دیوار نگاه کردم هی نیشم باز بود هی لبخند میزدم همچین که اومد گفت چیه؟ گفتم چطوری مامان!! کل ردیف دندوناش رو من دیدم با اون لبخندش بعد خیلی متشخص از آزمایشگاه اومدیم بیرون دو قدم رفتیم اونطرف و تقریبا جیغ زدیم ها جیغغغغغغ:) دیگه از اونجا راهیش کردم بره خونه و بهش قول دام حتما به بچت میگم خاله جان وقتی جواب آزمایشت رو گرفتم مادرت دستشوئی اونم جیغ میزد نه تو رو خدا فردا میاد که با هم بریم سونو گرافی کلا بخندیم. خندم میگیره که میبینمم این دوست شنگولم داره مامان میشه و اینکه بعد از شوهرش من اولین نفریم که میدونم پی نوشت: من خیر سرم دارم فوق میخونم واقعا خیر سرم پی نوشت 2:روحم غم انگیز شده دارم آهنگ گوش میدم شاد بشم کلاغه اونجاست روی درخته غار و غار و غار آهای شلخته شلخته کیه؟با منه کلاغ؟ میدوام میرم زودی تو اتاق وای وای چه وضعی چقدر بیریخته؟ اسباب بازیام همه جا ریخته لیوان ابم شده دمرو! اتاقم گشته حالا زیر و رو:) وقت نقاشی نبود حواسم یه عالمه رنگ ریخت رو لباسم مداد رنگیام پخش زمینه وای خدا یه وقت مامان نبینه بالشتم از تخت افتاده پایین کتاب قصه هام ریخته رو زمین لنگ کفش من زیر لحافه مامان ببینه میشه کلافه لباسهای خوابم زیر تخته این کار کیه؟ من شلخته! به خودم میگم زود باش ده یالا دست به کار میشم میدونم حالا کاغذ پاره ها میشن مچاله میپرن توی سطل زباله خوب و مرتبط شد رخت خوابم رفته سر جاش حالا کتابم اسباب بازیهام نیستن رو زمین ببین کلاغ جون بگو آفرین! بپر کلاغه برو از اینجا اتاق من شد تمیز و زیبا وقتی آخر هفته بخوای بری خواهر زادت رو ببینی همین میشه دیگه
برای تافل خوندن خیلی سخته و سخت تر از اون اینکه ندونی از کجا شروع کنی و کسی هم جوابت رو نده حتی اساتید زبان و فکر کنید یه جایی باشید که کلاس زبان هم نداشته باشه و این دیگه نور علی نور میشه.این چند وقته برای خودم و یکی از دوستام خیلی دنبال منابع تافل بودم من میتونم برم سر کلاس ولی اون هیچ کلاسی رو نمیتونه بره و این اوضاع بدی بود. من به هر کسی رسیدم ازش در مورد تافل میپرسیدم ولی شما بگو دریغ از یه جواب درست . کل توصیه دیگران کتابهای لانگ من بود و گاهی هم essential word توصیه میشد ,ولی اینکه بقیه قسمت های آزمون چی میشه رو هیچ کس جواب نمیداد بعد از کلی بررسی یه لیست با 15-20 تا کتاب داشتم که نمیدونستم چی به چیه و داشتم قاطی میکردم دیگه !َ، که این وسطها یاد اولین جایی افتادم که توش کتاب لانگمن معرفی شده بود یعنی خدا خیرشون بده من هی سوال پرسیدم ایشون هی جواب دادن و من الان یه لیست درست و بعدش هم یک سری کتاب درست و به درد بخور دارم که همه قابل استفاده و کاربردی برای تافل هستن اونم در صورتی که خودت بخوای تافل بخونی این لیست و این توضیحات و لیست کتابها توی سایت و در قسمت کامنت هاست! و ایشون هم یه سیستم راه اندازی کردن که توش برای اسپیکینگ میتونید قوی بشید یعنی چیزی که خیلی ها توی کلاسها دنبالش هستن و تنها چیزی که بهشون نمیرسه زمان انگلیسی صحبت کردن روزنوشت های یک مدرس زبان انگلیسی خواستم اینطوری تشکر کنم و بگم تعداد آدمهایی که برای دیگران وقت میگذارن و راهنمایی میکنن خیلی کمه ولی هستن پی نوشت:این جاها اطلاعات خوبی دارن در مورد تافل
فکر و خیالهای شبانم هنوز ادامه داره توی خیلی از شبها که ذهنم هنوز کار میکنه کنار بیخابیهام فکر میکنم که مثلا توی فلان شرایط من فلان کار رو میکنم یا اگر اینطوری میشد من اون کار رو میکردم.توی فکرها خیلی چیزهای عذاب آور هم میسازم و این پروسه خیلی از شبها ادامه پیدا میکنه و من انگار که دارم با خدا حرف میزنم الان بر حسب اتفاق یکی از اون تصویر های ذهنی من بهم نشون داده شد فقط خواستم بگم خدایا غلط کردم که فکر کردم و یه ایکاش هم کنار فکرم اوردم،که ایکاش فلان طور میشد تا من فلان کار میکرد. خدایا متشکرم که بهم نشون دادی هر چیزی چقدر میتونه بد باشه و به خاطر دل من هر اتفاقی نباید بیفته حتی توی ذهنم.
( تا دیروز فکر میکردم این پست رو خیلی قبل گذاشتم ولی الان دیدم نیست پس گذاشتمش ) حدود 20 ساعت توی راه بودیم تا رسیدیم بندر عباس در طول راه هم تا دلتون بخواد فیلم نصفه و تیکه تیکه برامون گذاشتن اولین ایستگاهی که بعد از بیدار شدن از خواب دیدم ایستگاه فین بود و بعدم بندر حس خوبی بود وارد شدن به بندر عباس اما پنج دقیقه اول من نمیتونستم در حین راه رفتن راحت نفس بکشم.تا رسیدیم همراهامون که منتظرمون بودم همچین خوشحال اومدن سراغمون فقط دسته گل نداشتنJ جمع پنج نفره بود مامانم؛ من و یکی از دختر های فامیل و شوهرش و بچه سه ساله بلاشون رفتیم اسکله و از اونجا با قایق که البته کابین داشت رفتیم قشم و من برای اولین بار دریای جنوب و قشم رو دیدم موقع پیاده شدن دقیقا احساس میکردم الان با مخ میرم رو زمین و همه جا یکم میچرخید. از اونجا هم کلی زیر آفتاب موندیم تا بیان دنبالمون و ببرنمون به جایی که رزرو کرده بودیم و ما در حین رفتن داشتیم با آقای راننده حرف میزدیم که فهمیدیم دنیا چقده کوچیکه چون راننده تقریبا هم فامیل ما رو میشناخت و هم آشنایان همراهمون رو که در قشم داشتن و دقیقا هم میشناختنشون نه اینکه فقط اسم بدونن اولین خرید ما از قشم فکر میکنید چی بود؟ گلاب به روتون! توالت فرنگی خونه ی دوست داشتنی گرفته بودیم توی یه شهرک تازه ساز و آروم من برای اولین کار به یه دوش احتیاج داشتم ولی همچین که دوش رو باز کردم مقدار شدیدی آب زرد سرد ریخت پایین و کلی شانس اوردم که زیرش نبودم و بعدش فهمیدم چرا میگن از آب توی لوله کشی نخورید و باید با آب گرم کن برقی آب گرم بشه درنتیجه بیخیال شدم.کمی استراحت کردیم تا عصر و بعد رفتیم درگاهان! چون آشنایان اونجا بودن. من که کلا آدم خرید بکنی نیستم و ادمی هم نیستم که با خرید حالم خوب بشه پس فقط توی این پاساژها راه میرفتم و فقط هی نظر میدادم تا اینجا خیلی توضیح دادم ولی از این جا به بعد خیلی توضیح نداره فقط یه چیزهای مهم رومیخوام ثبت کنم 1-بی معرفتی دیدم از کسی که فکرشم نمیکردم ازش بی معرفتی ببینم 2-معرفتی دیدم از مردم قشم که از فامیل اونم گاهی انتظارش میره 3- ماهی بسیار خوش مزست 4-ماهی گاریز حتی با شکم پر که دودی شده برای من ِ بد غذا که خیلی به ماهی گیر میدم خیلی خوب جواب داد 5- سنی و شیعه خیلی خوب با هم کنار میان هر کسی هم غیر این میگه غلط کرده! 6- خانم های قشمی اصلا به پاساژها نمیرن(کار خوبم اونها میکنن) 7-قشمی ها بسیار ادم های آرومی هستن و مردهاشون البته کمی بیکار نه که بد باشن و در کنارشون اذیت بشی.اصلا اینطور نیستن اصلا 8-مرغ شکم پر با لیمو که توی آب خودش و آبلیمو پخته اساسی جواب میده 9-خدا پدر اونی که کولر گازی رو ساخت بیامرزه 10-وقتی تنها هستی و بیرونم نمیخوای بری ؛حتما توی قشم از تنها موندم حتی یه بعد از ظهر میمیری 11-کرایه تاکسی برای مسیر های عادی همه جا هزار بود 12-تاکسی تلفنی اونجا اگر برات صبر کنه خودش زنگ بزنه واست بلیط بگیره و... ازت پول اضافه نمیگیره 13- احساس نمیکنی توی یه شهر با ادم های زبون نفهم گیر کردی 14-حتما از مغازه هایی که فروشندش بومی هست خرید کنید چون کلاه نمیذارن سرتون 15- همسفر خوب داشتن بسیار معرکه هس که ما داشتیم 16-زندگی مردم قشم ساده است و بر خلاف ما شیعه های پر ادعا سلطنتی زندگی نمیکنن حتی با این که پولدار باشن 17-این رو باید توضیح بدم که یه شب رفتیم خونه یه قشمی فقط برای دیدار ولی اونها ما رو برای شام نگه داشتن و دختر 20 ساله خونه برامون ماهی درست کرد-فامیل ما سیب زمینی سرخ کرد و و هی با قاشق میومد نشون میداد داره کار مینه منم با دخترشون دوست شدم و رفتم توی حیاط تا ببینم داره چی کار میکنه.کلا توی قشم دختر ها و پسر ها که خانواده هاشون دقیق هم رو میشناسن با هم نامزد میشن و چند سال مثلا 3-4 سال این نامزدی طول میکشه بدون اینکه اینها با هم حرف خاص بزنن و جینگیل بازی های ما رو داشته باشن. 18-هوای قشم کاملا به مامان من ساخت و مامان من که کلا خیلی از زانو درد عذاب میکشن اونجا با اینکه راه میرفتن هیچ مشکلی نداشتن 19- تصمیم گرفتم برم قشم کلی فک و فامیل پیدا کنم و بعد برم یه خونه بخرم بعد ییلاق قشلاق کنیم و ییلاق بریم قشم قشلاق بیایم تهران چون اینطوری مامانم دیگه زانو درد زیادی نخواهد کشید. 20-خانواده محترمی که ما یکی دو بار دیدیمشون اون روزی که من و مامانم اونجا تنها بودیم رسما همه قشم ما رو چرخوندن با اینکه شب بود ولی این معرفتشون رسما من رو کشت و از این همه محبت شدیدا شکه شدم. 21-هر کس تا حالا نرفته قشم حتما بره من که کلی ازش خوشم اومد و عاشقش شدم ۲۲-امیدوارم دوربین ان ۷۳ بمیره که دیوانه شده و نذاشت که بتونم عکس بگیرم و از یه طرف خدا کمی حافظه به من بده که یادم نره توی مسافرت دوربین بردارم:) ۲۳- توی خونه هرکس میخواد تیکه بندازه میگه بیا بریم واسه تو یه شوهر قشمی پیدا کنیم نکنه فرجی شد تو ننداختیش بیرون:))
بعد از نوشتن غر غر هام یکم اتاقم رو تمیز کردم بعدم فکر کردم اینها خل هستن یا سر 4 اینجان یا 7-8 میان و تا شب میمونن پس رفتم دنبال اسنک درست کردن اونم در حالتی که توی خونه دو نفره من و مامانم وسائل پیتزا و این جینگول بازی ها هیچ جایی نداره منم زدم بیرون و یه خروار چیپس و پفک و ژله خریدم و مقدار فراوانی خانواده ی سوسیس بعد رفتم دنبال پنیر پیتزا و برای فکر کنم به اندازه 10 وعده پیتزا و اسنک پنیر خریدم و بعدم دنبال نون تست که شکر خدا هیچ جا نبود و بعد کیک و شمع و ...... اومدم همه رو گذاشتم دوباره رفتم دنبال نون تست و دوباره کلی راه رفتم یعنی میدویدم تا برسم به یه جایی که نون تست داشته باشن.وقتی رسیدم خونه مامان در حمام, من مثل سگ, خانم برادرم ژله ها رو درست کرده بود و داشت سوسیس حلقه حلقه میکرد همه وسایل رو گرفتم و اومدم خونه خودمون.قارچ ها فریزری رو ریختم توی ماهی تابه تا پخته بشه و مشغول سس درست کردن شدم و بعد هی دونه دونه فکر میکردم من که متخصص درست کردن غذاهای اینطوری بودم چراالان یادم نمیاد چی اول بود چی آخر مامان جان که اومدن بیرون یک خروار غر زدم که چرا قبول کردی من اعصاب ندارم و یه دعوای مفصل مامان نوه سوم خونه اومد بالا(خونه ما) و هی فقط به من میگفت اروم باش منم که فقط کافی بود یکی بخنده میخواستم خودم رو بکشم بعد مامان جان که همه اینها تقصیرش بود هی از این اتاق میرفت به اون اتاق و لبخند میزد بعد هی دنبال جورابش میگشت منم قاطی! میگفتم یکی ندونه فکر میکنه تولد شماست! بعد یک ساعت دور خودش میچرخید یعنی میخواستم خودم رو بکشم هی میگفتم مامان بیا یه کمکی بکن دوباره کار خودش رو میکرد! بعد یه لنگه جورابش رو گم کرده بود یدفعه دیدم داره بلند بلند میخنده منم که کارد میزدی خونم در نمیومد میخواستم مامانم یکی بود میتونستم بزنمش خیالم راحت بشه جیغ میزدم مامان من اعصاب ندارم داری دیوانم میکنی, انقده رله برخورد میکنی انگار نه انگار! ساعت از پنج گذشته فقط یه میوه حاضره یه ظرف رو میخوای بیاری فقط داری وقت تلف میکنی و یه فحشم به دوست احمقم میدادم که خنگ ها فکر میکردن من نخواهم فهمید و من حتی اسمهاشونم همون اول گفتم چون به مغزشون نرسیده بود وقتی از صبح زنگ نزنن من حتما میفهمم که اونها میخوان بیان کارها که تقریبا تموم شده بود من کاملا میخواستم فقط پاشون برسه خونه ما تا یه چیزی بهشون بگم تا راحت بشم. بعد رفتم حاضر شدم و منتظر انقدر از صبح دویده بودم که کف پاهام در میکرد وحشتناک و هنوزم در میکنه دوستان که اومدن من نقش یه آدم خوش اخلاق رو خوب بازی کردم ولی کاملا اثبات کردم که من کاملا کل شما ها رو تشخیص داده بودم و البته نکته ناراحت کننده ماجرا این بود که اونها هم کیک گرفته بودن و حالا دو تا کیک بود یکی برای خودمون یکی برای دوستان ساعت 8 ایتا اومدن و 9 و خورده ای رفتن و پشتش برادرم اینها اومدن و دوباره یه تولد دیگه شب که من رفتم بخوابم از بس خسته و عصبی بودم، یادم رفت شوفاژ رو روشن کنم و همینطوری خوابیدم و صبح کاملا سر ما خورده بیدار شدم صدام و گلو به خاطر شدت عصبی شدن دیروزم گرفته و گوش دردم هم از سرمای دیشبه و الان شما بگو من دو قرون حوصله و انرژی داشته باشم. در کل دستشون درد نکنه که میخواستن من رو خوشحال کنن ولی کاش کمی به روحیات دوستشون هم فکر میکردن.
|
About![]()
همگان به دنبال خانه میگردند,من کوچه خلوتی میخواهم بی انتها, تنها برای رفتن. Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
WHAT A DAY
كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند! |